محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
599
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد القيس و بحرين و كاظمه از دريا بيامدند و در سواحل اردشير خره و كناره هاى فارس فرود آمدند و گوسفند و كشت و مال كسان ببردند و تباهى بسيار كردند و مدتى ببودند و كسى از پارسيان به پيكارشان نيامد كه تاج شاهى به كودكى داده بودند و مهابت وى بدلها نبود تا شاپور بزرگ شد . گويند : نخستين نشان تدبير و فهم نكوى وى آن بود كه شبى در قصر شاهى طيسبون بود و سحرگاهان از غوغاى كسان از خواب بيدار شد و گفت : « چه خبر است ؟ » به دو گفتند : « اين ضجه از آيندگان و روندگان است كه بر پل دجله ازدحام كردهاند . » بفرمود تا پل ديگر بسازند تا يكى گذرگاه آيندگان باشد و ديگرى گذرگاه روندگان باشد و مردم ازدحام نكنند و مردم از هوشيارى وى خرسند شدند كه با خردسالى اين را بدانست و فرمان وى را كار بستند . گويند : از آن پيش كه خورشيد آن روز غروب كند پلى ديگر به نزديك پلى كه بود بساختند و مردم از خطر گذر بر پل آسوده شدند . و چنان بود كه كودك به يك روز چندان رشد مىكرد كه ديگرى به مدتى دراز مىكرد . و دبيران و وزيران كارها را بر او عرضه مىكردند و از جمله چيزها كه بر او عرضه كردند كار سپاهيان مرزها بود كه در مقابل دشمن بودند و خبر آمده بود كه بيشترشان سستى گرفتهاند و كار را بر شاپور بزرگ وا نمودند . اما او گفت اين را چندان بزرگ نگيريد كه تدبير آن آسان است و بگفت تا به اين سپاهيان بنويسند كه اقامت ايشان در آنجاها كه هستند دراز شده و بسيار مدت از دوستان و ياران خويش دور ماندهاند ، هر كه خواهد پيش كسان خود شود ، بشود و اجازه دارد . و هر كه خواهد در جاى خويش بماند اين را به پاى او شناسند و آنها كه رفتن را برگزينند تا به وقت حاجت پيش كسان خويش باشند و از ديار خويش دور نشوند . و چون وزيران اين سخن بشنيدند آن را پسنديدند و گفتند : « اگر در تدبير كار